دو

گمونم گند و گه تر از این نشه نوشت…
شاید باد با شکوه تر از این شروع می شد…کمی به رخ می کشیدم تونچه هستم رو…متفاوت جلوه می دادم دردهامو …و اعتباری می گرفتم…
گیرم حتی از خواننده های توهمی…
حالا اما هیچ کدوم مهم نیست انگار.فقط دلم می خواست محض خالی شدنم که شده صدای عر عر هام رو می شد این تو نوشت…
می خوام غر بزنم…به زمین و زمون…
از این هوای گندی که اول بهار عین وسط تابستون شده… واسه منی که از یه ماه مونده به بهار عزای گرم شدن هوارو می گیرم…
نه، نمی گم حال خوشی دارم…
نمی گم هر ثانیه جر نمی خورم از درد…
اما پایم که خواستنیه اونچه می گذره…
دلم می خواست وارسته می بودم… از همه چیز… و تنها ناظر… بی که نیازی… بی که شرری… بی که چشم به راه نشستنی…که نه انتظار و نه بی قراری و نه استیصال از فرط نیاز بی ارزش نمی کنه آدمی رو که مبتلاست بهش…اما اونی که نیازته…اونی که بی قرارشی… و حتی اونای دیگه که نیستی…
سخت می گذرونی بهشون…
به بابای تو چه که دغدغه ی بی پولی داره از تو چشات می زنه بیرون و قمپز بی نیازی می یای جلوش…
به رفیقت چه که ریخته رو هم با عزیزت و اوپن ماین وار (دقیقا به همین عق زایی!) داد سخن می گی واسش از عشق آزاد…

و مگه یادگرفتنی نیست آدم بودن…

جماعت… می خوام محک زده شم…من قراره کجا کم بیارم…

می خوام تا تهش برم….
می خوام..

می خوام زر نزنم…

~ با مانا در آوریل 27, 2008.

يك پاسخ برايش بگذاريد