یک
یه جوری بالاخره باید گفت…حالا یا از سر به ته…یا از ته به سر…
یه روزی، یه جایی بالاخره زبون وا می شه… حالا یا به نرمی یا به تلخی…
یه جوری، یه جایی ، یه وقتی ، یه روزی ، یه کسی … یا وا می ده… یا تموم شده مدت ها پیش از اینکه وا بده… اینا قصه ی منه از رفتنم تا جایی که یا تموم شم… یا وا بدم.
شاید لاف باشه
اما هیچ ریطی به شماها ندارم…شماهایی که عزیزید و هستید… نه به هستنتون و نه عزتتون…
واسه چیزی نجنگیدم…گیرم چیزی که ارزش جنگیدنو داشته باشه…. می خوام قضاوت شم تا بیش از این تو این خود داوری محض به تکرار نیافتم…
به باور چیزی بودن… من و دانسته هام و پی رنگ هام اونقدر تنکیم و به تنکی گره خوردیم که…
می ترسم همه ی اونچه کذشته حتی ایستادن نباشه…
می ترسم از وا دادنی محتوم…
کاش بخونینم…جدیم نگیرید گیرم …!
… من و دانسته هام و پی رنگ هام اونقدر تنکیم و به تنکی گره خوردیم


يك پاسخ برايش بگذاريد