•می 14, 2008 •
یک نظر بنویسید
اوووف…
هیچ فکر نمی کردم اگه بخوام شروع کنم؛ یعنی واقعا شروع کنم این همه دردسر می کشم. دردسر که اسمش نیس شاید…بد فرم به رخم کشیده شد نادانی مطلقن در زمینه ی وب.
کلی طول مشید تا بفهمم نسخه ی 2.5 از وردپرس فارسی که می گن چیه و plugin های معرفی شده این ور و اون ور به درد من نمی خوره و… بگذریم از سر زدن به n تا سایت و یادگرفتن کلی چیز تازه از صدقه سر جستجوی یه مطلب واسه یاد گرفتن امکانات اینجا. (کلی از اون سایت ها رو مشترک شدم با گوگل ریدر)
در نتیجه دیگه شروع.
دو تا پست قبلی که نک و نال بود بیشتر. نه واقعا. قرار نیس اینجا دیگه حال بدم به خودم.
نمی دونم چطور می شه خواننده داشت.هیچی نمی دونم. مهم اینه که بنویسم…
قراره یاد بگیرم ها؟ حتی نوشتنو…حتی داشتن نگاهی داور رو…حتی بی که شکوه کردن روز به روز گذروندن رو…
دووم می شه آورد؟!
ارسال شده در Start PointS
برچسبها: Add new tag
•آوریل 27, 2008 •
یک نظر بنویسید
گمونم گند و گه تر از این نشه نوشت…
شاید باد با شکوه تر از این شروع می شد…کمی به رخ می کشیدم تونچه هستم رو…متفاوت جلوه می دادم دردهامو …و اعتباری می گرفتم…
گیرم حتی از خواننده های توهمی…
حالا اما هیچ کدوم مهم نیست انگار.فقط دلم می خواست محض خالی شدنم که شده صدای عر عر هام رو می شد این تو نوشت…
می خوام غر بزنم…به زمین و زمون…
از این هوای گندی که اول بهار عین وسط تابستون شده… واسه منی که از یه ماه مونده به بهار عزای گرم شدن هوارو می گیرم…
نه، نمی گم حال خوشی دارم…
نمی گم هر ثانیه جر نمی خورم از درد…
اما پایم که خواستنیه اونچه می گذره…
دلم می خواست وارسته می بودم… از همه چیز… و تنها ناظر… بی که نیازی… بی که شرری… بی که چشم به راه نشستنی…که نه انتظار و نه بی قراری و نه استیصال از فرط نیاز بی ارزش نمی کنه آدمی رو که مبتلاست بهش…اما اونی که نیازته…اونی که بی قرارشی… و حتی اونای دیگه که نیستی…
سخت می گذرونی بهشون…
به بابای تو چه که دغدغه ی بی پولی داره از تو چشات می زنه بیرون و قمپز بی نیازی می یای جلوش…
به رفیقت چه که ریخته رو هم با عزیزت و اوپن ماین وار (دقیقا به همین عق زایی!) داد سخن می گی واسش از عشق آزاد…
و مگه یادگرفتنی نیست آدم بودن…
جماعت… می خوام محک زده شم…من قراره کجا کم بیارم…
می خوام تا تهش برم….
می خوام..
می خوام زر نزنم…
ارسال شده در مانا به روایت مانا
برچسبها: Add new tag
•آوریل 23, 2008 •
یک نظر بنویسید
یه جوری بالاخره باید گفت…حالا یا از سر به ته…یا از ته به سر…
یه روزی، یه جایی بالاخره زبون وا می شه… حالا یا به نرمی یا به تلخی…
یه جوری، یه جایی ، یه وقتی ، یه روزی ، یه کسی … یا وا می ده… یا تموم شده مدت ها پیش از اینکه وا بده… اینا قصه ی منه از رفتنم تا جایی که یا تموم شم… یا وا بدم.
شاید لاف باشه
اما هیچ ریطی به شماها ندارم…شماهایی که عزیزید و هستید… نه به هستنتون و نه عزتتون…
واسه چیزی نجنگیدم…گیرم چیزی که ارزش جنگیدنو داشته باشه…. می خوام قضاوت شم تا بیش از این تو این خود داوری محض به تکرار نیافتم…
به باور چیزی بودن… من و دانسته هام و پی رنگ هام اونقدر تنکیم و به تنکی گره خوردیم که…
می ترسم همه ی اونچه کذشته حتی ایستادن نباشه…
می ترسم از وا دادنی محتوم…
کاش بخونینم…جدیم نگیرید گیرم …!
… من و دانسته هام و پی رنگ هام اونقدر تنکیم و به تنکی گره خوردیم
ارسال شده در مانا به روایت مانا